-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:41
گاهی دل آدم میگیرد. بی راه پس و بی راه پیش. چنان اسیری در لبه ی پرتگاهی که در پیش اش سقوط و پس اش طعمه گرگ ها شدن است. چه می شود کرد جز سکوت و سکون ؟بر لبه ی پرتگاه دلگیری خویش ، ساکت و ساکن ، پس را می نگرم. نگاهم تلاقی میکند با چشمان خاطراتی درنده که هربار ، چیزی ، حرفی و حسرتی را تداعی و یادآوری م...
عازم تو می شوم
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:56
عازم تو می شوممثل مارکوپولو در جاده ابریشممثل من در جاده چشم هایت
سقوط یعنی
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:56
سقوط یعنی زیر پایت خالی باشد ، تاریکی باشد ،هول باشد ،هراس باشد ،و دستت به سمت نور در تمنّا بماند تا شاید دستی از آستین نجات بیرون بیاید و طنابی شود به بالا . . . این لحظه لحظه های زندگی من است . معلق
غم
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
غم مثل خانه ی بی نور و تاریکی است که دیوارهای سیاهش از همه سو خود نمایی میکنند و من ساکن محزون این خانه ام . اما در طبقه ی بالای این خانه پنجره ای هست که اتاقی را نشان میدهد پر از نور و رنگ. پنجره ای
تو آرام و درمان بی قراری هایی
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
بعضی شب ها خودِ خودمان را پشت حجاب ظلمت جا می گذاریم و صبح مسخ شده به یکی دیگر از بستر بر می خیزیم . من هنوز هر شب دلم میخواهد خودم را کنار تو جا بگذارم و صبح باز به تو مسخ بشوم. مگر نگفته اند که شب م
احتکار
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
مملکت بی در و پیکری شده است .همه محتکر شده اند .اقلام ضروری را احتکار میکنند .مثل چشمهای تو که تمام شعرها را احتکار کرده است.
بازجو اگر تو باشی
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
اولین سرباز اسیر نازی را اگر تو بازجویی کرده بودی ، جنگ همان ماه اول تمام و مسیر تاریخ و بشریت عوض میشد !دیوار برلین به وجود نمی آمد . کوره های آدم سوزی شکل نمی گرفت .اردوگاه های کار اجباری افسانه می
هوای مسموم
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
تو که نباشی هوای اینجا مسموم است !تو که نباشی حرام است نفس کشیدن در این فضا که عطر نفسهایت جاری نیست .تو که جاری نباشی اینجا ، من راکد میشوم . مثل مرداب می گندم . تو که دوری از من ، من هم دورم از خودم . دورم ، و دورتر می شوم !غریب می شوم و سر از آنجا در می آورم که هیچم و نیستم . . .
زنگ صدایت
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
زنگ صدایت در گوشم چنان است که گویی به گوش جنازه ای که روحش هنوز در آن حوالی پرسه میزند و مردد رفتن و ماندن است ، فرشته ای الهم لبیک بخواند .
دستانم دریایی شده اند
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
بوي پيراهنت را با مشام جان سراسر به درون ميريزم و دست خيالم را چون قايقي خسته بر مواجيِ گيسوانت شناور ميکنم و با نفسي عميـــــــــــــــــق گويي بادباني را آکنده از حرکت ميکنم ، و باز جان را آکنده از
بعضی از حرفها را دست ها می فهمند
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
ﺑﻌﻀﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ... ﺑﻌﻀﯽ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺷﻨﯿﺪ. ﻣﺜلاً ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﻨﺞ ﺍﻧﮕﺸﺘﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻢ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻧﺪ ﮐ
خواب خواهر مرگ است
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
راست گفته اند خواب خواهر مرگ است ولی من پافراتر می گذارم و می گویم «بعضی شب ها» خود مرگ هستند . بعضی شب ها که آدم چون موجود ناشناخته ای واردشان می شود پر از غم است و پر از درد . پر از امیال و پر از آر
بوی پیراهنت را با مشام جان به درون می ریزم
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:31
بوي پيراهنت را با مشام جان سراسر به درون ميريزم و دست خيالم را چون قايقي خسته بر مواجيِ گيسوانت شناور ميکنم و با نفسي عميـــــــــــــــــق گويي بادباني را آکنده از حرکت ميکنم ، و باز جان را آکنده