گاهی دل آدم میگیرد. بی راه پس و بی راه پیش. چنان اسیری در لبه ی پرتگاهی که در پیش اش سقوط و پس اش طعمه گرگ ها شدن است. چه می شود کرد جز سکوت و سکون ؟بر لبه ی پرتگاه دلگیری خویش ، ساکت و ساکن ، پس را می نگرم. نگاهم تلاقی میکند با چشمان خاطراتی درنده که هربار ، چیزی ، حرفی و حسرتی را تداعی و یادآوری می کنند.پیش را می نگرم. دشتِ هول و هراس. تهی و مبهم. و در دور دستان ، خورشید در پسِ مه ای غلیظ به سمت غروب می لغزد.میان این همه ، لاشخورهایند که مهربانانه از فراز ، بر من ، نگاه پر محبت می افشانند. مسخ می شوم. ققنوس که نه. اما چون لاشخورها از میانه ی استخوان هایم پر میکشم عاقبت.من نمی دانمکه چرا می گویند اسب حیوان نجیبی استکبوتر زیباستو چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیستگل شبدر چه کم از لاله ی قرمز داردچشمها را باید شست جور دیگر باید دیدواژه ها را باید شستواژه باید خود بادواژه باید خود باران باشدچتر ها را باید بستزیر باران باید رفتفکر را خاطره را زیر باران باید بردبا همه مردم شهر زیر باران باید رفتدوست را زیر باران باید دیدعشق را زیر باران باید جست
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: نگار میرزایی
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 17:41